ای کوتهفکرِ مدّعیِ دانایی
پیچیده به نادانیِ آگاهی
با چشمِ فروبسته، نظر میکنی
بر سایهی خویش داوری میکنی
آب از سرِ اندیشه گذشت و هنوز
در جهل، شنا میکنی از روی سوز
گفتی که حقیقت، به تو منتهیست
در وهمِ خداوارگیِ بیکسیست
افسونزدهای، عقلِ تو، بیجنون
بر طبلِ تفکّر زنی از درون
در ساحتِ بیفکری، خطابه زدی
بر وهمِ سخن، بوسهی معنی زدی
نه شرم از سخن، نه شعور از نگاه
به طاقِ فریبَت، فرو ریخت ماه
ای آنکه زِ معنا به مجاز اوفتاد
از نَفس برید و به نَفس اوفتاد
Admin Ir918




بیان دیدگاه