شعر شاعر کش شد در بیت پنهان
لذا جملگی اسیر چاه کنعان
نه سایه ز شریعت و نه دولت بدنام
ببار بارقه ای بر غبار ایام
و زان گمان که حقیقت به زهر آلاید
طوفان زاده خشم است عالم در نوردد
انگ بر دژ ابرو زد غلاف منجنیق
به خیالش که رهد ز کابوس عمیق
زان بهراس که حکم راند بر توی شغال
آنکه خردش به دهانش سطل آشغال
از درخت مملکت را فزون امامزاده
خفته در قبر شاید یکی حرمزاده
وفادار ماند شیطان طاعت سوی خدا
سجده نکرد به آدمی گل سرشت را
حال اینکه خدای کر و لال و کور مرده
فروشندگان رذیل دین را مشو برده



بیان دیدگاه